تبليغاتX
عشق من

عشقی که از یاد رفته بود....


اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه. درسته, جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره, مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه. این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید. اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ انفاق نمی افته, اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید!


 

نوشته شده توسط رها در 86/12/26 ساعت 16 موضوع | لینک ثابت


خواهشا کمکم کنید

سلام دوستان خوبم

هرکی به وبلاگ ابن حقیر می ره برای این که از من پشتیبانی کنید

من سمت چپ یکی دوتا تبلیغات گذاشتم خواهشا جون اون کسی که خیلی دوست دارین

کلیک کنید

اون جا می فهمید قضیه چیه فقط دوست دارم این کارو به خاطر یه دوست انجام بدین خواهش می کنم

دوستتون دارم


 

نوشته شده توسط رها در 86/12/22 ساعت 13 موضوع | لینک ثابت


یافتم..

من به دنبال دل آویز ترین شعر جهان می گشتم!

...

یافتم! یافتم! آن نکته که می خواستمش!

«دوستت دارم» را من دل آویز ترین شعر جهان یافته ام!

تو هم ای خوب من، این نکته به تکرار بگو!

این دل آویز ترین حرف جهان را،

همه وقت،

نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو!


 

نوشته شده توسط رها در 86/12/21 ساعت 10 موضوع | لینک ثابت


پسرک تنها.....

روزي روزگاري پسرک فقيري زندگي مي کرد که برای گذران

زندگي وتامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي کرد.از اين خانه

به ان خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست اورد.روزي متوجه

شدکه تنها يک سکه پنج سنتي برايش باقيمانده است واين در حالي

بود که شديداْ احساس گرسنگي مي کرد .تصميم گرفت از خانه اي

مقداري غذا تقاضا کند . بطور اتفاقي درب خانه اي را زد . دختر

جوان و زيبايي در را باز کرد. پسرک با ديدن چهره زيباي دختر

دستپاچه شد و بجاي غذا فقط يک ليوان آب درخواست کرد. دختر

که متوجه  گرسنگي شديد  پسرک شده  بود بجاي آب برايش يک

ليوان بزرگ شير آورد.پسر با صبر و آهستگي شير را سر کشيد

و گفت: (( چقدر بايد به شما بپردازم؟ )) دختر پاسخ داد: ((چيزي

نبايد بپردازي . مادر به ما آموخته که نيکي ما به ازائي ندارد.))

پسرک گفت:((پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي کنم))

سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد. پزشکان محلي از درمان

بيماري او اظهارعاجزی نمودند و اورا براي ادامه معالجات به شهر

فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او

اقدام کنند.

دکتر هواردکلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار وارائه مشاوره فرا

خوانده شد.هنگامي که متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده

برق عجيبي در چشمانش درخشيد . بلافاصله  بلند  شد وبا سرعت

به طرف اتاق بيمار حرکت کرد . لباس پزشکي اش را برتن کرد و

براي ديدن  مريضش وارد اطاق شد . دراولين نگاه او را شناخت .

سپس به اتاق مشاوره بازگشت تا هرچه زودتر براي نجات بيمارش

اقدام کند . ازآن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص

قرارداد .وسرانجام پس از يک تلاش طولاني عليه بيماري،پيروزي

ازآن دکتر( کليگرديد. آخرين روزبستري شدن زن دربيمارستان

بود.به درخواست دکترهزينه درمان زن جهت تاييد نزد او برده

شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرادرون پاکتي گذاشت وبراي

زن ارسال نمود . زن از باز کردن پاکت  وديدن مبلغ صورتحساب

واهمه داشت.مطمئن بود که بايد تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام

تصميم گرفت وپاکت راباز کرد.چيزي توجه اش را جلب کرد.چند

کلمه اي روي قبض نوشته شده بود. آهسته آنرا خواند:                                                                                                              ((بهاي اين صورتحساب قبلا با يک ليوان شير پرداخت شده است.))


 

نوشته شده توسط رها در 86/12/21 ساعت 9 موضوع | لینک ثابت


الهی...


 

نوشته شده توسط رها در 86/12/14 ساعت 18 موضوع | لینک ثابت


گل

روز اول گل مريم بهت دادم . تو ياس خواستي . برات ياس خريدم ، ميخک خواستي . يک شاخه ميخک خريدم ، نوبن به نرگس رسيد . يک روز بالاخره يک دسته گل خريرم که هر شاخه اش ، يک گل بود . اين بار بيرحمانه گفتي : کاکتوس ميخواهي !!! خبر از روزي که تو را گم کردم ، تمام روزنامه هاي شهر رو ميخونم . شايد از تو خبري بدست بيارم . اما غافل از اينکه تو يک حقيقت هستي و روزنامه ها معمولا کمتر حقيقتي رو مينويسن .

و ناله هايي که بي صدا در سکوت شکسته هاي قلبم مي شکست. و شايد از ديدن سرخي چشمانم خسته بود ، از صداي اشک هايم که در برکه ي غرورم فرود مي آمد و سايه اندوهم که او را نيز در بر گرفته بود... تنهايم گذاشت و هرگز باز نمي گردد و من تا عاقبت هرگز نيامدنش ؛ تنهايم...! تنهاي تنها با خاطراتش و ياد نگاهش و سرانجام من جايي نيست جز بي راهه ي تقدير ! که تا سراب آرزوهايم پيش مي رود و جرعه جرعه وجودم به قطرات آب مي پيوندد

گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده اي ، من آن را سد نخواهم کرد حالا او رفته، و من تمام چيزهايي را که نگفتم ميشنوم او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم نگفتم : اگر تو نباشي ، زندگي ام بي معني خواهد بود فکر ميکردم از تمام آن بازيها خلاص خواهم شد اما حالا تنها کاري که ميکنم گوش دادن به تمام آن چيزهايي است که نگفتم نگفتم : باراني ات را در آر ، قهوه درست ميکنم و با هم حرف ميزنيم نگفتم : جاده بيرون خانه طولاني و خلوت و بي انتهاست گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشي


 

نوشته شده توسط رها در 86/12/14 ساعت 11 موضوع | لینک ثابت


آخر به کجا می رسم ؟

 

        

چه بی انتها ست جاده رسیدن

تو گفتی طولانی ست اما آخرش رسیدن است

اما دیشب ... دیشب کسی در گوشم نجوا کرد

هرگز نمی رسی ... برای محال راه طی می کنی

لحظه ای تمام وجودم را که از امید رسیدن با تو ساخته بودم فرو ریخت

می خواهم نجوا را مثل گوشواره ای

آویزانه گوشهایم کنم ... گوشهایی که مدتها

فقط از ترانه ی تو پر بود

دیگر با هیچ اکسیری مدهوش نخواهم شد

و هرگز نخواه که وجود عشق را باور کنم

تنها چیزی که می دانم اینست که ...

عشق جاده ای ست برای رفتن و نرسیدن ...

امید حجمی تهی است برای طی کردن جاده

برای تنها ماندن

امید ... بهانه ایست برای انتظار ...

به امید پایان این جاده ننشین

همه هیچ پایانی دارد ... به جز ....................

به جز جاده ای که ما را به هم می رساند .


 

نوشته شده توسط رها در 86/12/14 ساعت 11 موضوع | لینک ثابت


اتش..

روزگاري ، قلبي غريب و بي پناه از شهري سردسير ، كه هميشه هوايي برفي داشت مي گذشت. شب بود و هوا تيره تر از هميشه. از دور روشنايي عجيبي نمايان شد!

قلب ساده لوح آنقدر مجذوب نور شد كه با شتاب خود را به آن رسانيد. سرانگشتانش را بر روي زبانه هاي آتش گرفت تا اندكي گرم شود. پرسيد: نام تو چيست؟ آتش پاسخش را چنين داد: عشق

قلب انديشيد كه چرا از گرماي عشق استفاده نكنم!؟ اينطور فقط دستانم گرم خواهند شد. پس خود را به درون آتش انداخت.

عذاب مبهمي همراه عشق بود. اما ترس از سرماي هوا و جذابيتي كه آتش داشت ، اجباري بود كه ناخواسته قلب را از رفتن باز مي داشت.

در حوالي آن شهر خانه اي بود و فرشته اي در آن.

فرشته هر روز براي پارو كردن برف ، از خانه بيرون مي آمد.

و اتفاقي از آن گذرگاه عبور مي كرد كه آتش را ديد. دستانش را بر شعله ها گرفت تا گرم شود كه صداي ناله هاي قلب را از درون شعله ها شنيد. صدا زد: درون آتش چه مي كني؟

دستت را به من بسپار تا رهايت كنم از آنچه نابودت خواهد كرد.

قلب ترسيد. در پاسخ گفت:هرگز...عشق است كه مرا زنده نگه داشته.! اگر از آن بيرون آيم ، بي شك از تپش خواهم ايستاد.!

فرشته ي دانا توجهي نكرد.، دلش براي قلب سوخت.

دستانش را به ميان آتش برد و قلب بي جان را بيرون كشيد.

سينه اش را گشود و قلب را در كنار قلب گرم خويش جا داد.

اندكي زمان برد تا قلب ، معناي دوست داشتن و زندگي قشنگي كه فرشته به او بخشيده بود را فهميد و از آتش دل كند.

اما سرانجام چنين شد كه قلب ، در پناه فرشته ي مهربان و در كنار قلب پر ز مهرش به تعالي رسيد!

.......................................اما اين پايان نبود.!


 

نوشته شده توسط رها در 86/12/12 ساعت 13 موضوع | لینک ثابت


ساعت مچی

ساعت مچي

 

وقتي به خونه رسيد شنگول بود. در زد.

خواهر كوچكترش با خوشحالي درُ باز كرد و داد زد: داداشي اومد.

دختره امشب تولدش بود. مي رفت تو هفت سال.

پسر رفت تو اتاق و درُ بست. بلند گفت: كسي نياد تو، كار دارم.

تو ايستگاه اتوبوس يه ساعت مچي پيدا كرده بود.

ظريف و سبك . خوشگل بود ، فقط يه كادو نياز داشت.

همه منتظر بودن پدر بياد و شيريني بخره.

يه ساعت ديرتر از هميشه اومد. ظاهرش آروم بود اما دلش نگرون.

وقتي رفت تو آشپزخونه يه چايي بخوره ، مادر ازش پرسيد چي شده؟

سرشُ بلند كرد و گفت: پنج تومني كه واسه تولدش كنار گذاشته بوديم پريد...

مادر پرسيد مگه چي شده؟ گفت يه ساعت مچي خريدم.

نمي دونم كجا گم و گور شد . يه ساعت دنبالش مي گشتم ولي پيدا نشد!


 

نوشته شده توسط رها در 86/12/12 ساعت 13 موضوع | لینک ثابت


مرد مورد علاقه دختر خانم ها در سنین مختلف..

يه دختر 18 ساله:به قول خودش انقدر خواستگار داره که نمي دونه کدومش رو انتخاب کنه فعلا قصد ازدواج نداره مي خواد درس بخونه


دختر 22 ساله : او يک شاهزاده با يک قصر مي خواد ادعا مي کنه که خيلي واقع بينه ولي ؟؟؟؟؟مرد ايده آل او بايد پول دار خوش قيافه مشهور هميشه در حسابش پول به اندازه کافي باشه وسخاوت مند او بايد شوخ طبع، ورزشكار، شيك پوش، رمانتيك و شـنونده خوبي باشد. بله خصوصيات و صفات آن مرد بسيار طولاني است. دخـتر مـردي را ميخواهد كه او را بپرستد و او را با گذاشتن گلها، هدايا و دادن وعده عشق ابدي و جاويدان تـبديل به الهه گرداند.


دختر 32 ساله: کم کم داره بوي ترشي مي ياد ديگه فقط يه مرد خوب مي خواد لازم نيست ورزشکار و خوش تيپ و.. باشه يه کار خوب با حقوق مکفي خونه ماشين و حساب بانکي داشته باشه و غذاهايي که دختر درست مي کنه رو تحمل کنه کافيه


دختر 42 ساله :تنها يه مرد مي خواد (بيچاره ترشيد) يه مرد معمولي که ستاره سينما نباشه ورزشکار نباشه اگه يه شکم گنده هم داشت عيب نداره کچل هم بود عيبي نداره فقط يه شوهر باشه


دختر 52 ساله: او فقط مي خواهد... هر چي بود باشه دختر بايد خيلي شانس بياره که مردش انقدر ترسناک نباشه که نوه هاش رو بترسونه راه توالت رو هنوز به ياد داشته باشه دندون مصنوعي هاش رو يادش باشه کجا گذاشته


دختر 72 ساله: تعجب نکنيد بعضي دخترا تا اين سن هم عمر مي کنن ولي مطمئن نيستم مردمورد علاقش هنوز نفس بکشه


 

نوشته شده توسط رها در 86/12/12 ساعت 13 موضوع | لینک ثابت


بیا ....

واس ِ سه دیقه تو دلت راه بد ِ مارو

 تا من نشون بدم ایران و رابطه هارو

 

اینا حرفای امروز و دیرو

برپا

ایران شده اسیر ِ یه ویروس ِ مرگ بار

احتیاجی به حرفای ِ سیاسی نداریم

دیگه به دشمنای ِخارجی نیازی نداریم

این جنگ ِروانی ِ حالا داخل ِایرانِ

همه افتادیم به جون ِهم عاقل و دیوانه

با تنی خسته کوفته خشکیده میری تا با مشکلات زندگی کشتی بگیری

وقتی میبینیم هم و یه مشت یار و یاور

وقتی رفتی میبندی به فحش ِخار و مادر

نگاه ما بهم دیگه شده مثل ِقاتل

دیگه توجه نمی کنیم به حس ِباطن

دیگه دور و ور ما پر ِحذب ِبادِ

هست باهات اگه داشته باشی استفاده

این دخترا که تا میشنون اسم ِتاجر

می گن این بهترین کس واسه ازدواج ِِ

عشق چیه بابا این حرفا رو ولش

عشق و دیدی برسون سلام ما رو بهش

چه پدرا که به زیر ِبار ِهزینه رفتن

بچه ها فکر می کنن پدرا وزیر ِنفتن

هر کس اسم ِخودش و بغل کرده

اینا پپیشرفت نیست اینا عقب گرده

دیگه ریخته توی ِدل ِمن هرچی درده

دلیلش به هفت سال ِپیش بر می گرده

روزای ِگریه و اشک و عزا داری

من تو فکر اینکه واسه مهمون غذا داریم؟؟

به یکی گفتم تو بیا بین مردا یک باش

مهم نیست که پدرم ازَت هفت تا چک داشت

نصف پول و بده

منصف باش بابا یه خورده

گفت طلب کار بابات بوده حالا که مرده

خاطراتی ِکه تو دفترم می نویسم

قلم کلمات و میاره و من می نویسم

اینا باعثِ گلوم پر از بغض بشه

که ببنده دهنم و با اكسيژن

شاید بین ایران و خاطراتم رابطه ای ندین

منظورم اینه از اینجا دارم خاطری ِ بدی

ولی هِ ِ اینجا سرزمین و وطنم ِ

ایران تنها دلیل وجود ِبدنم ِ

دیگه طرز ِبرخورد و رفتار و روابط ِما

داره کثیف تر میشه از هوای ِتهران

بعضی میگن که ایران یه قفس ِباید

از اینجا بری تا بکشی یه نفس ِراحت

می گن اینا توی ِوجود ِما رفته ارثی

ولی این بر می گرده به پول نفت و بنزین

 

که باعث ِاز نبودن ِامنیت ِمالی

تو سختیا بکنیم پشت ِهم و خالی

ولی بیا جلو خودت و بساز می تونی

چرا واسه پول همدیگر و قصاص می کنیم؟

هموطن به خدا من هستم به صعود تو راضی

بیا با هم بشکونیم این خطوط ِموازی

می دونم اینو که غرورما ایرانیا

به گذشته ی ماست

به تاریخ ِماست

ولی به خدا اون دیگه گذشته

الان ما چی هستیم

الان واسه  یندمون چی داریم؟

بیا هموطن بیا دست ِهمدیگر و بگیریم

تا  ینده ی ایران و به اسم ِمن و تو افتتاح کنن

 


 

نوشته شده توسط رها در 86/12/11 ساعت 11 موضوع | لینک ثابت


عشق گمشده........

 

 آن شب که بوی زلف تو با بوسه نسیم
 مستانه سر به سینه مهتاب می گذاشت
 با خنده ای که روی لبت رنگ می نهفت
 چشم تو زیر سایه مژگان چه ناز داشت
در باغ دل شکفت گل تازه امید
 کز چشمه نگاه تو باران مهر ریخت
 پیچید بوی زلف تو در باغ جان من
 پروانه شد خیالم و با بوی گل گریخت
آنجا که می چکید ز چشم سیاه شب
 بر گونه سپید سحر اشک واپسین
 وز پرتو شراب شفق بر جبین روز
 گل می شود مستی خندان آتشین
 آنکا که می شکفت گل زرد آفتاب
بر روی آبگینه دریاچه کبود
 وز لرزه های بوسه پروانگان باد
 می ریخت برگ و باز گل نوشکفته بود
آنجا که می غنود چمنزار سبزپوش
 در بستر شکوفه زرین ‌آفتاب
وز چنگ باد و بوسه پروانگان مست
 دامان کوه بود چو گیسو به پیچ و تاب
آنجا که مهر کوه نشین مست و سرگران
بر می گرفت از ره شب دامن نگاه
 در پرنیان نازک مهتاب می شکفت
نیلوفر شب از دل استخر شامگاه
 آنجا که می چکید سرشک ستاره ها
بر چهر نیلگون گل شتاب آسمان
در جست وجوی شبنم لغزنده شهاب
 مهتاب می کشید به رخسار گل زبان
در پرتو نگاه خوشت شبرو خیال
راه بهشت گم شده آرزو گرفت
 چون سایه امید که دنبال آرزوست
دل نیز بال و پر زد و دنبال او گرفت
آوخ! که در نگاه تو آن نشو خند مهر
 چون کوکب سحر بدرخشید و جان سپرد
 خاموش شد ستاره بخت سپید من
 وز نوامید غم زده در سینه ام فسرد
برگشتم از تو هم که در آن چشم خودپسند
 آن مهر دلنواز دمی بیشتر نزیست
برگشتم و درون دل بی امید من
 بر گورعشق گم شده یاد تو میگریست



 

نوشته شده توسط رها در 86/12/11 ساعت 10 موضوع | لینک ثابت


عشق...

نظر یادت نره ...

در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان ، قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس محکوم شد به تنهایی و مرگ کنار چوبه دار از من خواستند  تا آخرین   خواسته ام را بگویم و من گفتم : به تو بگویند ... دوستت دارم


 

نوشته شده توسط رها در 86/12/11 ساعت 10 موضوع | لینک ثابت


 

 

سلام برحسین واربعینش ....

سلام براربعین وزائرانش وسلام براندوهای دل انان که به سوغات برمزار

 کشتگانُ ُعشق بردند .

به شوق زیارت صحن وسرای جان نشستند اربعین شهادتت رابه سوگ می نشینم

واربعین از رازهاي هستي است واربعین حسين (ع) روز بسط لطف اوست بر

 پيروان و دوستدارانش. و در مقام حسين (ع) همين بس كه در زيارت

اربعينش خطاب به جدشان محمد

 مصطفي (ص) و پدر بزرگوارشان حضرت علي (ع) و مادر گراميشان فاطمه 

 (س) ميگوييم كه خداوند عزاداري شما را در رثاء حسين (ع) فبول فرمايد.

اربعین حسینی برشما ودوستداران ان حضرت تسلیت عرض می کنم.

 


 

نوشته شده توسط رها در 86/12/08 ساعت 17 موضوع | لینک ثابت


عكس هاي نانسي عجرم..

 www.pccity.ir


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط رها در 86/12/08 ساعت 12 موضوع | لینک ثابت


دوست داشتنی...


 

نوشته شده توسط رها در 86/12/07 ساعت 12 موضوع | لینک ثابت


پاییز.....

parand

 

کاش چون پائیز بودم .... کاش چون پاییزبودم

کاش چون پائیزخاموش وملال انگیزبودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سردمی شد

ناگهان طوفان اندوه به جانم چنگ می زد

اشک هایم همچوباران

دامنم رارنگ می زد

وه ... چه زیبابوداگرپائیزبودم

وحشی وپرشورورنگ آمیزبودم

شاعری درچشم من می خواند ... شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشق شعله می زد

درآتش دردی نهانی

نغمه من

همچوآوای نسیم پرشکسته

عطرغم می ریخت بردلهای خسته

پیش رویم : چهره تلخ زمستان جوانی؛

پشت سر: آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام : منزلگه اندوه ودردوبدگمانی

کاش چون پائیزبودم ... کاش چون پائیزبودم


 

نوشته شده توسط رها در 86/12/07 ساعت 12 موضوع | لینک ثابت


اس ام اس وجک جدید...

به۱۱۱۱۱ا۱۱۱ تركه ميگن چرا ريش و سبيل نداري؟جوگیر میشه ميگه:به مادرم رفتم.

۱.پيشاپيش سال ۱۳۸۷ را تبريك مي گوييم(انجمن دور انديشان).

۲.دوست دارم تو سيب باشي و من چاقو پوستتو بکنم ميدوني چرا؟چون چاقو بخواد پوست سيبو بکنه بايد همش دورش بگرده.

۳.ميخوام روي بلندترين قله وايسم با تمام وجود داد بزنم:((عشق من دوست دارم ولي حسش نيست تا اون بالا برم.

۴.ترکه تو صف نونوايي ايستاده بوده نونوا بهش ميگه:هر كي اومد پشت سرت بگو نمونه نون گيرش نمياد ترکه هم میخواد مرام بذاره هر كي مياد ميگه:بيا جلو من وايسا پشته سره من نون گيرت نمياد..

۵.آسمان را ستاره زيبا ميكند ُباغ را گل ُعشق را محبت ُچشم را اشك و تو را عمل دماغ .

۶.شركت فراوردهاي نفتي ازهم وطنان ترك درخواست كرد كارت سوخت خود راپرس ننمايند.

۷.فقط مرام گاو چون نگفت من گفت ما۲.صفا فقط صفاي مورچه كه هر وقت گريه كرد هيچكس اشكشو نديد۳.رفيق فقط كلاغ نه بخاطر سياهيش به خاطر يه رنگيش۴.معرفت فقط معرفت كرم نه به خاطر كرم بودنش به خاطر خاكي بودنش۵.يه رنگي فقط يه رنگي ديوار كه هرچي مرد و نامرده بهش تكيه ميدن۶. نامردا رو دوست دارم چون اگه نباشن مردا مشخص نميشن.

۸.ترکه ميبينه همه رفيقاش موبايل دارن جز خودش، يه كاغذ لوله مي‌كنه، ميبنده به كمرش، ميره پيش رفيقاش.ازش م‌پرسن:اين چيه؟ميگه:واي، بازم فكس رسيد.

۹.دست چپت رو دراز كن دست راستت رو به آرامي از پايين تا بالا روي دست چپت بكش چي مي بيني؟
يه سوسك كه از برج ميلاد داره میره بالا.


۱۰.ميدوني چرا افغانيا رو تو زمين فوتبال راه نميدن؟چون هرجا خط كشي ميبينن شروع ميكنن به كندن.

۱۱.يكي بود يكي نبود يه روز زمين عاشق خورشيد شد و گفت:دورت بگردم.بعد تا ابد تو رو درواسي موند.

۱۲.از تركه ميپرسن: "ربنا آتنا في الدنيا حسنه و في الاخره حسنه و قنا عذاب النار يعني چي؟" ميگه: يعني: اين دنيا خوبه حسن، ولي آخرت خطرناكه حسن.

۱۳.دوست داشتن مثل مداد پاکن ته اتوده يا اونقدر دلت نمياد ازش استفاده کني که گم ميشه يا اينقدر گازش ميگيري تا هيچي ازش نميمونه.



 

نوشته شده توسط رها در 86/12/07 ساعت 12 موضوع | لینک ثابت


الو اونجا منزل خداست.....

الو سلام


منزل خداست؟


اين منم مزاحمي که آشناست


هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است


ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست


شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است


به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟


الو ....


دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد


خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟


چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر


صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟


اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم


شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست


دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم


پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست


الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم


دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست


دوباره ...


... تا خدا خداست

aloo khoda


 

نوشته شده توسط رها در 86/12/07 ساعت 11 موضوع | لینک ثابت


داستان خود کشی عاشقانه...

زن نامه‌ای از طرف شوهرش دريافت کرد. دو سال از زمانی که مرد ديگر دوستش نداشت و او را ترک کرده بود می‌گذشت. نامه از يک سرزمين دور آمده بود.

«اجازه نده بچه توپش را به زمين بزند. صدای آن قلب مرا می‌شکند.»

زن توپ را از دختر نه ساله‌اش گرفت.

دوباره نامه‌ای از طرف شوهر آمد. اين يکی از پستخانه‌ی ديگری بود.

«بچه را با کفش به مدرسه نفرست. من می‌توانم صدای پای او را بشنوم. اين صدا قلب مرا می‌شکند.»

زن به جای کفش، صندل‌های نرم پای بچه کرد. دختر گريه کرد و ديگر حاضر نبود به مدرسه برود.

يک بار ديگر نامه‌ای از طرف شوهر آمد. فاصله‌اش با نامه‌ی گذشته يک ماه بيشتر نبود اما دست خط مرد به نظر زن خيلی قديمی آمد.

«اجازه نده بچه از کاسه‌ی چينی غذا بخورد. می‌توانم صدايش را بشنوم. اين صدا قلب مرا می‌شکند.»

زن با قاشق‌ چوبی خودش به دختر غذا داد. درست مثل سه ساله‌گی‌اش. بعد دورانی را به ياد آورد که دختر واقعاً سه ساله بود و مرد روزهای خوشی را کنار او گذرانده بود. دختر خودش رفت از قفسه‌ی آشپزخانه کاسه‌ی چينی‌اش را برداشت. زن فوراً آن را از دست او گرفت و در باغچه به سنگ کوبيد: صدای شکستن قلب مرد! زن ناگهان ابروهايش را بالا برد. کاسه‌ی خود را به طرف ديوار پرتاب کرد و آن را شکست. آيا اين صدای شکستن قلب شوهرش نبود؟ زن ميز ناهارخوری کوچک را از پنجره به باغچه پرتاب کرد. اين صدا چی؟ زن خود را به ديوار زد و شروع به مشت کوبيدن کرد. خود را روی پارتيشن کاغذی پرت کرد و مثل نيزه از ميان آن گذشت و سقوط کرد. اين صدا چی؟

«مامان، مامان، مامان!»

دختر شيون‌کنان به طرف او دويد. زن به او سيلی زد. آه، به اين صدا گوش کن!

هم چون پژواکی از آن صدا، نامه‌ی ديگری از طرف شوهر آمد. از سرزمين و پست‌خانه‌يی دور و جديد.

«هيچ صدايی در نياوريد. درها را نه ببنديد نه بازکنيد همين‌طور پنجره‌ها را. نفس نکشيد. حتا نبايد اجازه دهيد صدايی از ساعتی که در خانه است بيرون بيايد.

«هردو شما، هردو شما، هردو شما!» زن همان‌طور که نجوا می‌کرد اشکش جاری شد. بعد از آن، ديگر از هيچ‌کدام آن دو، هيچ صدايی شنيده نشد. آن‌ها حتا به کوچک‌ترين صداها پايانی جاودانه بخشيدند. به عبارت ديگر، مادر و دختر هر دو مردند.

و عجيب اين‌جاست که شوهر زن هم کنار آن‌ها دراز کشيد و مرد.


 

نوشته شده توسط رها در 86/12/07 ساعت 11 موضوع | لینک ثابت


نقش گلي سرخ را

بر صفحه‌ي سفيد قلبم نشاندم

خالقم

و زير آن نوشتم

تقديم به تو كه دوستت دارم

براي يادگاري .


 

نوشته شده توسط رها در 86/12/07 ساعت 9 موضوع | لینک ثابت


خدا همیشه اماده بخشش بنده هاست........

اهای تو !اره با تو ام .

چرا نارا حتی ؟

چرا اضطراب داری؟چرا اعتماد به نفست رو از دست دادی ؟

چرا احساس میکنی که بدی ؟

تو خیلی بزرگی ،اون قدر که خودت نمی تونی فکرش را بکنی

این متن رو تا اخر بخون تا بهت ثابت کنم

همین نارا حتی که بعضی اوقات به خاطر کارهایی که کردی یا حرفهایی که

زدی سراغت می اید ،

همین ناراحتی ها که ممکنه گاهی اوقات با عث شد که حتی از خودت بدت

بیاد یه نشونه ست .

همه اینها یعنی تو هنوز خوبی .قلبت هنوز پاکه وروحت هنوز ارومه .

اگه اینطور نبود بی خیال میشدی واصلا کارهای بدت رو نمی دیدی که بخوای

 به خاطرشون نارا حت باشی .

اگه غمگینی نشونه اینه که قلب صافت تحمل سیاهی رو نداره .

پس دیگه چرا از خودت نارا حتی ؟

همین که متوجه کارهایی شدی که باید نمی کردی ،همین که نارا حت

شدی ،همین که پشیمون شدی

 باید خوشحال باشی وخدا رو شکر کنی که دلت هنوز سفیده ومیتونی

لکه های سیاه رو روشن ببینی .

پیچ وخم زندگی باعث میشه که تو خوابت نبره .باعث میشه تا اگه چشمات

بسته شد وخوابت برد ،پیچ وخم بیدارت کنه .

پس خدا رو شکر کن که توی یه جاده پر پیچ وخم رهات نکرده ،اون

میخواسته که صداش کنی .

فرا موش نکنی ،اون صدات رو دوست داره پس صداش کن :

خدا.................................


 

نوشته شده توسط رها در 86/12/07 ساعت 9 موضوع | لینک ثابت


بالهایت راکجا گذاشتی؟؟؟؟؟

بالهايت را كجا گذاشتي ؟

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه هاي من آشيانه بسازي .

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .

انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .

پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟

انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .

پرنده گفت ، نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود.

پر نده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .پرد

 

آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت

 

و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم

 

؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را

 

نديدي .

 

راستي عزيزم ، بالهايت را كجا گذاشتي ؟

 

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش  خدا گذاشت و گريست !!!!! 

  

 


 

نوشته شده توسط رها در 86/12/07 ساعت 9 موضوع | لینک ثابت


برین حالشو ببرین

امیدوارم کماکان لذت ببرین


 

نوشته شده توسط رها در 86/12/06 ساعت 17 موضوع | لینک ثابت


قصه عشق

فصل اول:سرآغاز مقدمه

 

بسمه الله الرحمن الرحيم

به نام خداوند بخشنده مهربان

درروزگاران خیلی قدیم پادشاهی به نام مرال زندگی می­کرداین پادشاه ما ازبس بدجنس بود نمی­دونست چرامردم ازاوخیلی می­ترسن. بچه­هااین پادشاه به هربهانه­ای به جنگ با کشورهای دیگه میرفت بیشترمواقع هم با شکست مواجه می­شود. ولی اون موقع هم که پیروز می­شود درکشورخود مردم یک هفته ازدست این پادشاه راحت بودن پادشاه قصه­ای ما یک هفته پشت سر هم شروع می­کرد به جشن گرفتن، شادی می­کرد، به تمام کسانی که در این جنگ اورا همراهی کرده بودن سکه­های طلامی­داد وای به حال اون روزکه شکست می­خورد کارد بهش می­زدی­هم خونش درنمی­امد آنقدربد اخلاق مي­شد که حد نداشت اون بیچاره­های که دراین جنگ با اون شرکت کرده بودن وازشکست خود ناراحت وغمگین هستند. باید مجازات بشن تازه بعضی ازآنها هم به دستورپادشاه کشته می­شدن خیلی وحشتناک بود بیشتر خانواده­ها ازاین موضع ناراحت بودن. ولی همیشه که ازاین اتفاقات درکشورنبودجنگ ،شکست،پیروزی، درگوشه­ای ازاین شهرهم یک پسربامادرپیرش زندگی می­کرد تمام برادرهای این پسربه دستورپادشاه کشته شده بودن.پسرتصمیم گرفته بود که انتقام برادرها را ازاین خائن بگیرد. مادر از این بابت خیلی ناراحت بود چون نمی­خواست اوراهم ازدست بدهد مانند پسرهای قبلی  این خانواده امیدشان رااز دست داده بودن ولی پسربه حرف مادرش گوش نمی­داد وسعی می­کرد تاخیلی قوی شود وخیلی زودانتقام خودرابگیرد درقصر، پادشاه دستورداده بود که درشهراعلام کنندکه برای نگهداری ازدختروتعلیم به سربازان یک نفرکه قوی باشد رامی­خواهد                     وقتی خبردرشهرپیچید هیچکی جرئت نکرد که سراغ این کاربره چون همه پیشه خود فکر کرده بودن اگرکاری درست انجام نشه بایدمجازات بشن.ولی بعضی­ها هم که دلشان اززندگی سیرشده بودند به قصررفتن هادی هم خیلی دلش می­خواست از فرصت استفاده کنه تا این جوری به قصرراه پیدا کنه وبتونه انتقام برادرهایش را از پادشاه بگیردوقتی مادر،وتمام دوست وآشنا فهمیدن که هادی درسرش چی می­گذرد به اوپیشنهاددادن که این کارراحتی به خاطرمادرهم شده انجام ندهد ولی هادی گوشش پرشده بود ازاین حرف­ها واصلاهم به مردن فکر نمی­کردولی مادرازروزی که فهمید یک چشمش اشک یک چشمش خون بود ودعا می کردوقتی که هادی رفت قصرنپذیرن واودوباره به خانه برگردد.روزموعد فرا رسید وهادی صبح خیلی زود بیدارشد ورفت تاخودش را کمی مرتب کندانگارهادی داشت می­رفت مهمانی لباس زیبای که کمی رنگ ورویش رفته بود ومال یکی ازبرادرهایش یود وهادی خیلی این لباس رودوست داشت به تن کرد وقتی مادربیدارشد وتنها پسرخودرادیدکه خودش با پاهای خودش وارددهن شیرمی­شه بغض راه گلویش را بست. نمی­دونست اگه اون وهم.......

 

 

بقیه داستان در ادامه مطلب


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط رها در 86/12/06 ساعت 12 موضوع | لینک ثابت


سلام

سلام خوبید چه خبر ؟ این وبلاگ تمام داستان های عاشقانه ای است که من خودم اون داستان ها رو می نویسم و دوست دارم شما هم داستان منو بخونید وخوشحال میشم اگه نظر بدین حالا من دوست دارم براتون بگم که این داستان درمورد یه نوجوانه که تمام برادرن خود را از دست داده حالا بقیه ماجرا.........


 

نوشته شده توسط رها در 86/12/06 ساعت 11 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting